خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





ستاره ایل

               سیده محبوبه موسوی که از فعالان عرصه فرهنگی و از فرزندان شایسته استان کهگیلویه و بویراحمد بشمار می رود هم اکنون در حال نگارش رمانی است  تحت عنوان "ایلدخت". این رمان حکایت های شیرین ایلدخت و سیاوش را نقل می کند که در فضای ایلی نفس می کشند.  این عاشق و معشوق در روند داستان با مصائبی مواجه می شوند که بخشی از آنها بدلیل عادتها و رسومات ایلی است.

     نویسنده رمان در خلال این وقایع،  آداب و رسوم عشایر را به صورتی ظریف روایت می کند به گونه ای که از تاریخ نیز غافل نشده و به جنگ گجستان و حمله هوایی پهلوی به عشایر نیز می پردازد. این رمان که به نثری سلیس و روان نوشته شده است بخشی از آن در پی می اید، وی تا کنون آثاری همچون:‏ بوی کاه و گل، یادگار ایل، بی‌نوای ایل و ذخایر انقلاب را بصورت کتاب تالیف و منتشر نمودند.

    ایلدخت

    پاسی از شب که می‌گذشت زوزه‌ی گرگها، شراره‌های آتش ایل را نفس می‌بخشید و تیر برنوها را بیشتر از همیشه جلا می‌داد. نسیم ملایمی که در شبهای مهتابی ایل، طنین انداز می‌شد یال‌های لطیف اسبان را نوازش می‌کرد و گاه گاهی با رقص زلفان زیبای دختران ایل، دلهای عاشقی به لرزه می‌افتاد که سالها در پشت چشمان ابری‌شان بی‌آنکه نگاهی را به رخسار یکدیگر گره بزنند، دل گفته‌هاشان را بر کویر دلهای منتظر و تشنه می‌باریدند و این ترنم، التیام بخش سکوت و نجابت و انتظارشان می‌شد و باز هم همان سر‌به‌زیری و حیای همیشگی. . .

    در آن شبها در گوشه‌ای از سیاه چادرش، آرام و با همان متانت همیشگی ستاره‌های زیبای آسمان ایلش را به نظاره می‌نشست و افکارش روانه‌ی دنیای غریبی از زندگی و ابهامات آینده‌اش می‌شد. در آن فضای ساکت و آرام، گاهی از فرط خستگی روحی، بی صبرانه به جوانمردی مهربان می‌اندیشید که مرد رویاها و زندگیش باشد و روزها، پا به پایش مشغول کار و شبها، در انتهای امنیت و فراغ خاطر بر بالینش بیارامد و چشمان زیبایش، از ناملایمات سخت روزگار و غم بزرگی که خانواده‌اش را به ستوه آورده سخن بگوید تا شاید او سنگ صبوری برای ناگفته‌ها و همزبانی صمیمی و بی‌ریا برای اشکهای بی‌صدا و در خفا مانده‌اش باشد. مثل همیشه گردنبند میخکش، که مدتها پیش مادر برایش آذین داده بود را درون پیاله‌ی آبی بالای سرش می‌گذاشت تا فردا صبح، آن را با عطری تازه‌تر به گردنش بیاویزد و با بوی دلاویزش صبحی با طراوت و سرشار از امید و خوشحالی را آغاز کند. اما دیگر هیچ چیزی جز شفای مادر برایش معنا و مفهومی نداشت و هیچ بویی به اندازه عطر خنده‌ها و حرفهای دلنشینش، او را دلخوش و مسرور نمی‌ساخت. سکوت غمناک این سیاه چادر، با ناله‌های شبانه‌ی مادر، که ایلدخت را صدا می‌زد و طلب آب می‌کرد در هم شکسته می‌شد. درد بی‌علاجی که یک سال پیش، مادر زحمتکشش را چادر نشین کرده بود، رنگ خنده و نشاط را از لبان همسر و فرزندانش به یغما برده و ایلدخت، دختر بزرگ خانواده را بیشتر از همه متاثر کرده بود. خستگی و مسئولیت پذیری‌های ایلدخت در شرایط بیماری مادر و تیمارهای شبانه و غصه‌هایش، در رخسار و قامت زیبای او، چنان طنین انداز شده که ترحم تمام زنان و مردان ایل را برانگیخته بود.

    غروب که می‌شد خورشید رنگ و بوی عجیبی به ایل می‌بخشید و صدای نی‌لبک علی‌صفر، چوپان پیر ایل، چنان از دل بر می‌خواست و بر دل می‌نشست که دلگیری این غروب مبهم و محزون را به بی‌نهایت می‌رسانید و ایلدخت، دختر صبور و مهربان ایل در بطن وجود غمبار خود آنچنان می‌شکست که دیوانه وار می‌گریست و در امواج تکان دهنده‌ی خاطرات خود و مادرش دست و پا می‌زد.

     

    هر صبح با صدای الله اکبر پدرش، سید ابراهیم که یکی از بزرگان و خیران ایل بود به نماز می‌ایستاد و پا‌به‌پای او به جای پسری که نداشت سوار بر اسب می‌تاخت و همچون عصایی محکم تکیه‌گاه قامت بی‌رمقی بود که از نیش و کنایه‌های برخی انسانهای بی‌خرد و کوته‌بین، به جرم نداشتن وارث پسری خمیده گشته بود. سید ابراهیم همیشه در میان مردم ایل، به دخترش افتخار می‌کرد و می‌گفت: اگر خداوند بنا به مصلحتش، پسری به من عطا نکرده اما در عوض ایلدختی دارم که ستون خیمه و آرامش قلب من است. عشق و محبت این پدر و دختر، در ایل زبان‌زد بود و شجاعت و نجابت و سخت کوشی ایلدخت در عین مهربانی و لطافت روحش، جای خالی پسر نداشته را برای سید ابراهیم و تهمینه پر کرده بود و همین خصلت‌های منحصر به فرد او، سیاوش جوان رعنا و خوش نام ایل را روز به روز مجذوبتر و دیوانه‌تر می‌کرد.

    آن روزها سیاه چادر سید ابراهیم حال و هوای عجیبی داشت. ایلدخت در اوج ناتوانی مادر، هم برای خواهران کوچکترش مادری میکرد و هم همپای پدر دل نگرانش، از انجام هیچ کاری فروگذار نبود. نیمه‌های شب، آرام بر بالین مادرش می‌نشست و بدن بی‌جانش را نوازش می‌کرد. مادر شیر زنی که بیماری چنان بر جسم و جانش غلبه کرده بود که طبیبان ایل هم از تاثیر داروها و علاج درد او قطع امید کرده بودند. چشمانش را به چشمان مادرش می‌دوخت و به گذشته‌ها می‌رفت. . . به آن روزهایی که مادرش در کنار دیگر زنان ایل قلیان می‌کشید و تنها آرزویش در خوشبختی ایلدخت و زندگی آینده‌اش خلاصه می‌شد. آن روزهایی که به خاطر پسر نداشته‌اش، عمه‌ها و مادر بزرگ او را شماتت می‌کردند و زن عموها با تحقیر و تمسخر به او نیش‌خند می‌زدند و او آرام و بی‌صدا در خلوت‌های شبانه اش می‌گریست و با خدای خود درد دل می‌کرد، غافل از اینکه ایلدخت بیدار است و صدایش را می‌شنود. گاه و بی‌گاه بر دستان زحمت کشیده‌ی مادرش بوسه میزد و در نهایت خاموشی و دور از چشم پدر و خواهران خود بغضش را پاره میکرد و اشک میریخت. گاهی اوقات آن‌قدر تحمل فضای غم بار این سیاه چادر و خواهرانی که همیشه صدای خنده‌هاشان، دختران عمو اسحق را به آنجا می‌کشانید برای ایلدخت زجرآور بود که به هر بهانه‌ای خود را بیرون از آنجا مشغول می‌کرد و در نبودنش، خواهران را به مراقبت و رسیدگی به مادرشان سفارش می‌نمود. بارها در حین انجام کارهای روزمره‌اش، با چشمانی اشکبار و سینه‌ای مالامال از خستگی و دلواپسی، با نگاه‌های پاک و عاشقانه‌ی جوانی دلیر و پرکار رو به رو می‌شد که نجابت و غیرتش آوازه‌ی ایل بود و مهربانی و برق چشمانش، نشان از عشق و علاقه ای عمیق و خالصانه داشت که برای وصال معشوقه اش لحظه شماری میکرد. سر به زیری و متانت سلام ایلدخت، جرقه‌ی امید را در دل سیاوش شعله می‌بخشید و او را مسرورتر از همیشه وادار می‌کرد نظاره‌گر لحظه‌های صعب‌العبور عاشقی‌اش باشد. شبهای زیادی را در حالیکه بر ملار بلوطین مادرش تکیه می‌داد، پا به پای جرقه‌های آتش، به ایلدخت می‌اندیشید و سپیده دم، چشم به راه دختری خوش قد و قامت، گویا راه چشمه را طی‌الارض می‌کرد.

    ایام بیماری مادر، دیدن و شنیدن احوالات و اوضاع جسمی و روحی ایلدخت، سیاوش عاشق‌پیشه را سخت مشوش و هراسان کرده بود چرا که با تمام وجودش، بی تابی‌ها و دل نگرانی‌های معشوقه‌اش را حس می‌کرد و کاری جز دعا برای سلامتی مادر و اتمام مشکلات این خانواده از دستش برنمی‌آمد. غروب‌های دلگیر ایل و روزهای عاری از نشاط، یکی پس از دیگری سپری می‌شدند و جسم مادر، ناتوان‌تر از قبل دیگر یارای مقابله نداشت. قدرت تکلمش را از دست داده بود، غذایی نمی‌خورد و ایلدخت با مشقت تمام، اندکی آب را بر لبان خشکیده‌اش می‌ریخت تا که شاید التیام بخش عطش درونش باشد. با اینکه هر سپیده‌دم، طبق روال همیشه همراه پدر در بیرون از سیاه چادر، مشغول انجام کارهایش می‌شد اما آن روز پر‌رنگتر از همیشه دلی آشفته و فکری متوحش داشت گویی احساس می‌کرد عزرائیل در پشت چادر پر از مهر و محبتشان در انتظار نشسته و اجازه ورود می‌خواهد. . .

     

     


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ایلدخت ,می‌کرد ,می‌شد ,مادر ,کرده ,مادرش ,ایلدخت، دختر ,سیاه چادر ,سیاه چادر، ,مادر برایش ,نوازش می‌کرد ,
    ستاره ایل

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر