خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





مهمان و مهمان نوازی: افسانه ای که حقیقت دارد

    آلبرت اینشتین می‌گوید: اگر مردم فقط بخاطر ترس از تنبیه شدن و یا به امید پاداش گرفتن خوب هستند، حقیقتا باید خیلی متاسف باشیم . . .

    اما اگر اینشتین زنده بود و به سرزمین من وارد می‌شد قطعا زبان به تحسین می‌گشود و شاید انگشت تعجب به دهان می‌برد. امنیت، امید، مهمان نوازی و سرزندگی در زندگی مردمانم همچنان جاری است.

     

    سکانس اول: نیمه شب جادۀ کاشان- قم

    شب بود، سکوت شبانه در صدای گوشخراش و پر صدای خودروهای عبوری محو شده بود، اما صفحه کلاچ ماشینم به خواب عمیقی فرو رفته بود، گویا متوجه نشده بود که رسیدنم اولی‌تر از تنبلی اوست که مرا در جاده جا گذاشت. هر چند واجد گارانتی بود و  نیازی به هزینه بی‌مورد نبود اما آمبولانس – شما بخوانید امداد خودرو ایران خودرو- آدرس دقیق می‌خواست، یعنی کیلومتر چندم کاشان به قم! تا بفمند باید امداد حوزه‌ی کاشان به کمک بیاید یا قم!!! اما هیچ کس نگه نمی‌داشت، جی‌پی‌اس هم در کار نبود، دو ساعت تماس با ایران خودرو و سر در گمی در نهایت با امداد خودرویی که بصورت عبوری رد می‌شد با هزینه مجدد و خارج از گارانتی به تعمیرگاه منتقل شدم.    

    سکانس دوم: روز- جادۀ دهدشت- دیشموک

    در یکی از روزهای بهاری در جاده دهدشت به دیشموک چرخ ماشینم به مرض پنچری مبتلا شد، کنار جاده متوقف و با روشن کردن فلاشر و نصب مثلث خطر در فاصله چند متری عقب ماشین اقدام به تعویض چرخ ماشین با زاپاس شدم. تعویض چرخ به زمان زیادی نیاز نداشت؛ اما توضیح به رانندگان عبوری و بوق‌هایی که برای کمک به صدا در می‌آمدند و تشکر از آنها، این زمان را چند برابر کرده بود تا جایی که آرزو می‌کردم که ای کاش یه نفر همراهم بود و به این محبت‌ها پاسخ می‌داد تا من کارم را انجام بدهم، من هم خوشحال از این همه محبت و اینکه روحیه همکاری، کمک و جوانمردی هنوز به قوت خود باقی است.

    سکانس سوم: غروب- جادۀ لردگان- اصفهان

    چند روز گذشته یعنی تعطیلات عید قربان از شهر لردگان که رد شدم کنار جاده متوقف شدم تا خستگی راه از تن به‌در کنم و بعد حرکت کنم. موقعی که خواستم حرکت کنم هرچه استارت زدم ماشین روشن نشد. موقعیت دقیق را هم نمی‌داستم که به امداد خودرو تماس بگیرم. گفتم شاید رانندگان ماشین‌های سنگین بتوانند معضل پیش‌آمده را حل‌کنند. به اولین ماشین سنگین که دست بلند کردم، پیرمرد مهربان که خودش را اکبری معرفی کرد نگه داشت و پایین آمد و بعد از بازدید، موفق نشد که مشکل پیش‌آمده را حل کند. اما گفت تعمیرگاهی در همین چند کیلومتری است بهش اطلاع می‌دهم که بیاید و شماره موبایل را هم گرفت و رفت، چند دقیقه‌ای نگذشته بود که از آن طرف جاده ماشینی که در جهت مخالف حرکت ما حرکت می‌کرد نگه داشت، دور زد و به سمت من آمد. اسمش اسماعیلی و طلافروش بود، وقتی بهش گفتم که استارت نمی‌خورد، کاپوت را بالا زد و مشکل پیش آمده را رفع کرد و گفت شاید تا برسی دوباره دچار مشکل بشی سر راه به تعمیرگاه مراجعه کن تا قطعه مورد نظر را تعویض کند، این بزرگ مرد لر اصرار می کرد که حدود 200 تومان همراه دارد اگه لازم دارم بردارم و اگه هم بیشتر می‌خوام تا به کارتم منتقل کند، ضمنا شام هم حتما به خونه شون که در همان نزدیکی بود بروم. و این بار با دیدن این همه انسانیت، تشکر کرده و به راه خودم ادامه دادم. و به راننده اولی تماس گرفتم که ماشین درست شد و دیگه مکانیک نفرستد. تا به مقصد رسیدم، این دو مرد بزرگوار- که همدیگه را هم ندیده بودند- جداگانه چند بار تماس گرفتند تا اینکه از رسیدنم مطمئن شدند.

     

    سکانس چهارم: برداشت شما؟؟؟؟؟؟

     

     


    این مطلب تا کنون 13 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : جاده ,ماشین ,بود، ,امداد ,سکانس ,خودرو ,جاده متوقف ,کنار جاده ,ایران خودرو ,امداد خودرو ,
    مهمان و مهمان نوازی: افسانه ای که حقیقت دارد

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر